باران سنگ ها از سر ما می گذشت و می رفت تا کسانی را هدف قرار بدهد که در برابر ما صف آرایی کرده بودند، در برابر آرمان هایمان. کسانی اما، در جایی دیگر، سنگر بسته بودند، آنها بودند که فرمان می دادند، که مهره ها را می چیدند و این جنگ نابرابر را رهبری می کردند.
باران سنگ های ما به آنان نمی رسید و ما این را می دانستیم. ما می دانستیم و گروهی گمان می کردند که مغز ما پاره سنگ برداشته است، که در جبهه ای می جنگیدیم که پیروزی در آن رقم نمی خورد. ما اما خوب می دانستیم که پاره سنگ هایمان، چه آنها که در کف دستانمان بود و چه آنچه سرمان را برداشته بود، از راه دور هم ویران می کند و سنگر از پی سنگر فتح خواهد کرد ...