درباره
باران سنگ ها از سر ما می گذشت و می رفت تا کسانی را هدف قرار بدهد که در برابر ما صف آرایی کرده بودند، در برابر آرمان هایمان. کسانی اما، در جایی دیگر، سنگر بسته بودند، آنها بودند که فرمان می دادند، که مهره ها را می چیدند و این جنگ نابرابر را رهبری می کردند. باران سنگ های ما به آنان نمی رسید و ما این را می دانستیم.
ما می دانستیم و گروهی گمان می کردند که مغز ما پاره سنگ برداشته است، که در جبهه ای می جنگیدیم که پیروزی در آن رقم نمی خورد. ما اما خوب می دانستیم که پاره سنگ هایمان، چه آنها که در کف دستانمان بود و چه آنچه سرمان را برداشته بود، از راه دور هم ویران می کند و سنگر از پی سنگر فتح خواهد کرد …
سلام
نثر بسیار خوبی دارید ،امروز با این وبلاگ آشنا شدم در گودر، کم پیش آمده که وبلاگ یا سایتی باشد که همه نوشته هایش را بخوانم، خواندم و لذت بردم . این نشان عمق شماست
بنویسید که کم داریم چون شمایی را ، خیلی کم داریم ،
ارادتمند
سارا
ممنون سارای عزیز. لطف داری
ممنون از بابت نوشتن، وبلاگت جزء معدود وبلاگهایِ که خوراک روزانه ام شده.
به نکاتی توجه داری که در این گیرو دار بازار مکاره سیاست اقتصاد مذهب و …. سرمایه داری گاهن گم و گور می شود.
دست و دلت همیشه پر توان
ستاره