درباره

باران سنگ ها از سر ما می گذشت و می رفت تا کسانی را هدف قرار بدهد که در برابر ما صف آرایی کرده بودند، در برابر آرمان هایمان. کسانی اما، در جایی دیگر، سنگر بسته بودند، آنها بودند که فرمان می دادند، که مهره ها را می چیدند و این جنگ نابرابر را رهبری می کردند. باران سنگ های ما به آنان نمی رسید و ما این را می دانستیم.

ما می دانستیم و گروهی گمان می کردند که مغز ما پاره سنگ برداشته است، که در جبهه ای می جنگیدیم که پیروزی در آن رقم نمی خورد. ما اما خوب می دانستیم که پاره سنگ هایمان، چه آنها که در کف دستانمان بود و چه آنچه سرمان را برداشته بود، از راه دور هم ویران می کند و سنگر از پی سنگر فتح خواهد کرد …

  • دنبالک‌ها بسته‌اند
  • دیدگاه‌ها (3)
    • سارا
    • 30 ژوئن 2010

    سلام
    نثر بسیار خوبی دارید ،امروز با این وبلاگ آشنا شدم در گودر، کم پیش آمده که وبلاگ یا سایتی باشد که همه نوشته هایش را بخوانم، خواندم و لذت بردم . این نشان عمق شماست
    بنویسید که کم داریم چون شمایی را ، خیلی کم داریم ،
    ارادتمند
    سارا

    • ستاره
    • 12 ژوئیه 2010

    ممنون از بابت نوشتن، وبلاگت جزء معدود وبلاگهایِ که خوراک روزانه ام شده.
    به نکاتی توجه داری که در این گیرو دار بازار مکاره سیاست اقتصاد مذهب و …. سرمایه داری گاهن گم و گور می شود.
    دست و دلت همیشه پر توان
    ستاره

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.