تنهایی ِ دم ِ زندگی

من روزهای ِ سخت‌تر از این را هم تجربه کرده‌ام. روزهایی تلخ‌تر، لحظه‌هایی از امروزم تنهاتر، و دقایق و ثانیه‌هایی که آن‌قدر کُند گذشته‌اند که گاه فکر می‌کنم من سال‌ها و قرن‌ها در آن وضعیت بوده‌ام. اما چه چیزی این روزها را این‌قدر کُشنده می‌کند؟ آن‌قدر که هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوم در انتظار لحظه‌ای باشم که دوباره به تخت برگردم، و هر شب به این فکر کنم که یک روز ِ لعنتی دیگر … آن هم بی‌هیچ چیز ِ به وضوح روشنی، بی هیچ امید ِ تازه‌ای، بی‌ هیچ لحظه‌ی خیره‌کننده‌ای که شب‌هنگام بتوان به یادش چشم‌ها را بست، و فکر کرد که «دستِ‌کم امروز این یکی را داشت».

حالا که فکر می‌کنم می‌بینم تنها تفاوت این‌ روزها و آن روزها در همین اتفاق ساده است؛ اینکه آن زمان من چیزی را از دست نداده بودم. من تنها بودم و این چیز تازه‌ای نبود. من غمگین بودم و این تکراری بود. من امید نداشتم و این عادت شده بود. حالا اما همه چیز تغییر کرده و مشکل همین است.

درست مثل چیزی که درباره‌ی فقر می‌گویند. فقر احساس کردنی است. باید وسط ِ جمعیت ِ درهم ِ اتوبوس‌های ولیعصر باشی و زانتیای ِ نقره‌ای رنگ را ببینی، تا بفهمی که می‌توانستی مثل این را داشته باشی و نداری، پس فقیری. و در همان لحظه پسری که در زانتیای نقره‌ای رنگش نشسته و منتظر سبز شدن چراغ است، نگاهی به ماشین بی‌ام‌و کناری‌اش می‌کند. او هم ممکن است فکر کند در مقابل ِ صاحب ماشین ِ کناری فقیر است. تازه در همین لحظه پسر ِ گل‌فروش سرچهارراه هم زل زده است به داخل ِ اتوبوس و شما را ورانداز می‌کند. او حتی در مقابل ِ توی اتوبوس سوار هم احساس فقر می‌کند.

در تمام ِ این لحظه‌ها مادر بزرگ ِ من در روستایش دم ِ سماور ِ همیشه جوشش نشسته است. او هیچ تصور ِ خاصی نسبت به کلمه‌ی «میلیون» ندارد. نمی‌دانم اصلاً فقر را حس کرده است یا نه. او شاید «نداری» و «نداشتن» را حس کرده باشد. اما درباره‌ی فقر ؟ نمی‌دانم.

احساس ِ من چیزی شبیه احساس ِ فقر است. این احساس به زمانی برمی‌گردد که شما فکر می‌کنید چیزهایی هستند که باید داشته باشید و نداریدش. تا لحظه‌ای که شما تجربه‌ی داشتن این چیزها را نداشته‌اید و یا دست‌کم دست ِ دیگران ندیده‌اید، مشکلی نیست، اما خُب وقتی از دست می‌دهید، وقتی «شادی» را تجربه کرده‌اید و حالا غمگین‌اید، وقتی همیشه یک‌ دو جین آدم دور و اطرافتان بوده‌اند و حالا نیستند؛ درست در چنین لحظه‌ای شما فقر را حس می‌کنید و این حس تازه‌ای است

  1. خوشحالم که دست پختت به تلخی نوشته هات نیست

    • سارا
    • 3 اکتبر 2010

    کجایی؟ چند وقتیه چیزی ننوشتی ، خوبی؟

    • سارا
    • 19 اکتبر 2010

    کجایی دوست من ؟ دلم برات دست نوشته هات تنگ شده

  1. هنوز دنبالکی دریافت نشده.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.