تنهایی ِ دم ِ زندگی

من روزهای ِ سخت‌تر از این را هم تجربه کرده‌ام. روزهایی تلخ‌تر، لحظه‌هایی از امروزم تنهاتر، و دقایق و ثانیه‌هایی که آن‌قدر کُند گذشته‌اند که گاه فکر می‌کنم من سال‌ها و قرن‌ها در آن وضعیت بوده‌ام. اما چه چیزی این روزها را این‌قدر کُشنده می‌کند؟ آن‌قدر که هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوم در انتظار لحظه‌ای باشم که دوباره به تخت برگردم، و هر شب به این فکر کنم که یک روز ِ لعنتی دیگر … آن هم بی‌هیچ چیز ِ به وضوح روشنی، بی هیچ امید ِ تازه‌ای، بی‌ هیچ لحظه‌ی خیره‌کننده‌ای که شب‌هنگام بتوان به یادش چشم‌ها را بست، و فکر کرد که «دستِ‌کم امروز این یکی را داشت».

حالا که فکر می‌کنم می‌بینم تنها تفاوت این‌ روزها و آن روزها در همین اتفاق ساده است؛ اینکه آن زمان من چیزی را از دست نداده بودم. من تنها بودم و این چیز تازه‌ای نبود. من غمگین بودم و این تکراری بود. من امید نداشتم و این عادت شده بود. حالا اما همه چیز تغییر کرده و مشکل همین است.

درست مثل چیزی که درباره‌ی فقر می‌گویند. فقر احساس کردنی است. باید وسط ِ جمعیت ِ درهم ِ اتوبوس‌های ولیعصر باشی و زانتیای ِ نقره‌ای رنگ را ببینی، تا بفهمی که می‌توانستی مثل این را داشته باشی و نداری، پس فقیری. و در همان لحظه پسری که در زانتیای نقره‌ای رنگش نشسته و منتظر سبز شدن چراغ است، نگاهی به ماشین بی‌ام‌و کناری‌اش می‌کند. او هم ممکن است فکر کند در مقابل ِ صاحب ماشین ِ کناری فقیر است. تازه در همین لحظه پسر ِ گل‌فروش سرچهارراه هم زل زده است به داخل ِ اتوبوس و شما را ورانداز می‌کند. او حتی در مقابل ِ توی اتوبوس سوار هم احساس فقر می‌کند.

در تمام ِ این لحظه‌ها مادر بزرگ ِ من در روستایش دم ِ سماور ِ همیشه جوشش نشسته است. او هیچ تصور ِ خاصی نسبت به کلمه‌ی «میلیون» ندارد. نمی‌دانم اصلاً فقر را حس کرده است یا نه. او شاید «نداری» و «نداشتن» را حس کرده باشد. اما درباره‌ی فقر ؟ نمی‌دانم.

احساس ِ من چیزی شبیه احساس ِ فقر است. این احساس به زمانی برمی‌گردد که شما فکر می‌کنید چیزهایی هستند که باید داشته باشید و نداریدش. تا لحظه‌ای که شما تجربه‌ی داشتن این چیزها را نداشته‌اید و یا دست‌کم دست ِ دیگران ندیده‌اید، مشکلی نیست، اما خُب وقتی از دست می‌دهید، وقتی «شادی» را تجربه کرده‌اید و حالا غمگین‌اید، وقتی همیشه یک‌ دو جین آدم دور و اطرافتان بوده‌اند و حالا نیستند؛ درست در چنین لحظه‌ای شما فقر را حس می‌کنید و این حس تازه‌ای است

Cloudy Now – Blackfield

In a violent place we can call our country
is a mixed up man
and i guess thats me
the sun’s in the sky
but the storm never seems to end

It’s a place of sorrow but we call it a home
and the darkest thoughts
yeah, i guess they’re my own
there’s wealth in the bank
but there’s nothing to show inside.

Its cloudy now
its cloudy now
its cloudy now
its getting cloudy now

In a special place
that i call my life
the father was cruel and he lost his wife
but i don’t see either
cause i live across the street

Its a beautiful thing
when it starts to rain
a man who drinks just to drown the pain
and i can’t stop from dreaming
there’s something else

Its cloudy now
its cloudy now
its cloudy now
its getting cloudy now

We are a fucked up generation
it’s cloudy now
a fucked up generation
it’s cloudy now
we gotta get out of here
it’s cloudy now
a fucked up generation
it’s cloudy now

[صفحه‌ی Blackfield در لست.اف‌ام ]

[ از اینجا دریافت کنید و بشنوید ]

این مفهومِ انتزاعیِ رفاقت

همیشه ما جایی از وجودمان را خالی نگه می‌داریم. آنجا دیگر خبری از خرت و پرت‌های همیشگی زندگی نیست. آنجا را با موسیقی و کتاب و تفریح و دورهمی و از این قبیل چیزها نمی‌شود پُر کرد. آن‌جا را ما خالی گذاشته‌ایم برای آدم‌ها، برای آن‌ها که دوست‌شان داریم. آن‌ها که حاضریم برایشان وقت بگذاریم، برایشان از چیز‌هایی بگذریم، از چیز‌هایی بِکَنیم.

این‌جای خالی اما اغلب اوقات خالی باقی می‌ماند. این‌جای خالی را آن آدم‌ها هیچ‌وقت پُر نمی‌کنند. حُفره‌ی درونی ما، ما را وا می‌دارد که بیش‌تر جنب و جوش کنیم، بیشتر مایه بگذاریم، بیشتر بخواهیم و دلمان بخواهد که بیش‌تر خواسته بشویم. این حُفره اما همیشه سر جای خودش باقی است.

این دست و پا زدن‌ها و تلاش‌ها فقط ما را بیشتر متوجه می‌کند که این حُفره چقدر جدی است، و ما تقریباً هیچ‌وقت باور نمی‌کنیم که این حُفره پرشدنی نیست

آنچه اُرگانیک است، و آنچه اتفاقی است

… گاهی اوقات یک بحران دهه‌ها به طول می‌انجامد. این دوره‌ی استثنایی به این معنی است که تناقضات ساختاری علاج‌ناپذیر، خودشان را آشکار کرده‌اند … و علی‌رغم این، نیروهای سیاسی که برای حفظ و دفاع از ساختارِ موجود مبارزه می‌کنند … و هرگونه تلاش و تقلایی می‌کنند تا آن‌ها را در محدوده‌‌‌های مشخص علاج نمایند … این تلاش‌های بی‌وقفه و مصرّانه زمینه را برای جنبش «اتفاقی» مهیا می‌کنند … خطایی رایج در تحلیل تاریخی‌ -‌ سیاسی عبارت است از ناتوانی در تشخیص رابطه‌ی صحیح میان آنچه اُرگانیک است و آنچه اتفاقی است. این خطا موجب می‌شود که علت‌ها به صورت نیروهای فعال بلافصل نمایانده شوند، علت‌هایی که درواقع به صورت غیرمستقیم عمل می‌کنند، با موجب این ادعا می‌شوند که علت‌های بلافصل تنها علت‌های مؤثر و کارساز هستند .

آنتونیو گرامشی | یادداشت‌های زندان | صفحه‌ی ۱۷۸

به نقل از { آنتونیو گرامشی | جیمز جول | ترجمه‌ی محمدرضا زمردی | نشر ثالث }

چرا که نه … ؟

یه ایمیلی هست دست به دست می‌شه با آدرس یه سایتی که عکس و اسم و رسم ایرانیانی رو که به همایش ایرانیان خارج از کشور رفتند رو منتشر کرده.

آدم‌ها معذرویت‌های خودشون رو دارند. درسته که ما از اینجا می‌بینیم منافع شخصی (دیدار خانواده، پول، سفر مجانی و …) رو به رسمیت نشناختن یک دیکتاتور قبول ترجیح دادند و اینطور قضاوت می‌کنیم، اما حتی اگه اسم قضاوت رو مبارزه بذاریم، باز هم قضاوت در مورد افرادی هست که نه می‌شناسیمشون و نه در جایگاهشون بودیم.

خانم لوا زند، من در جایگاه کارشناسِ وزارت اطلاعات { اسمِ هنریِ بازجوها در زندان اوین} نیستم. چشم‌بند‌های اوین هم کمتر اجازه‌ می‌دهد تا کسی را ببینی، چه برسد که بخواهی بشناسی‌اش. راستش را بخواهید مبارزه هم نمی‌خواهم بکنم، تنها می‌خواهم بدانم تمام این ماه‌ها اشتباه می‌کردم یا نه؟ می‌خواهم بدانم من حق داشتم در مورد بازجو – کارشناس‌ام قضاوت کنم؟

آخر حق با شماست. شاید او هم معذوریت‌هایی داشته است. من ممکن است از آنجایی که می‌دیدم، تنها عشق به قدرت او، لذت بردنش از تحقیر دیگران، و کیفِ بی حدش از اعمال قدرت بر دیگری را دیده باشم. چه کسی می‌داند؟ شاید او هم معذوریت داشته است. شاید همه‌ی آن‌ها که می‌کُشند، که می‌درند، که آزار می‌دهند و کَکِ‌شان هم نمی‌گزد «معذوریت» داشته باشند.
این‌طوری اصلاً بهتر هم هست
. ما خودمان را از شرِ قضاوت اخلاقی خلاص می‌کنیم، دیگران هم کلاً خلاص می‌شوند، وقتی جایی برای قضاوت وجود نداشته باشد، وقتی قانونِ معذوریت‌ها حُکم‌فرما شود، همه چیز مجاز است. و چرا که نه …
دست‌کم وجدانِ لیبرالِ خیلی‌ها شب‌ها آسوده است
. آن‌ها هیچ کارِ غیراخلاقی، یا خشونت‌باری نکرده‌اند، آن‌ها اصلاً کاری نکرده‌اند، و چرا که نه

همیشه فاشیسم

من همواره از اسلحه‌های پُر نشده می‌ترسیدم. با آن‌ها جمجمه‌ی آدم را خُرد می‌کردند.

[استانیسلاو یرژی‌لِتس]

۱

تصویرِ دخترک آزاردهنده است. فکرِ آنکه مگر می‌شود آدمی تا بدین حد وحشی باشد که چنین بلایی سر یک انسانِ دیگر بیاورد روحِ آدم را می‌خراشد. این‌جا و آن‌جا [+] مطالبی می‌خوانی در نکوهشِ رفتارِ وحشیانه‌ی طالبان با عایشه دخترِ افغان و احساس می‌کنی که «تنها» نیستی در این حسِ انسانیِ دلسوزانه برای دختری که گوش‌ها و بینی‌اش را از دست داده است، تنها برای فرار از سرنوشتِ شومی که برایش مقدّر کرده بودند. اما در مقابلِ این فورانِ شور و احساسِ اومانیستی ذهن‌ات تدارک نگاهِ دیگرگونه‌ای را می‌بیند. یک جمله در کنارِ تصویرِ عایشه بر روی مجله‌ی تایم نقش بسته است؛ « چه می‌شود اگر ما افغانستان را ترک کنیم؟ »

حالا ماجرا کمی پیچیده‌تر می‌شود. باید آن ساده‌دلیِ اومانیستی را کنار گذاشت. حالا ما با دو موضوع طرف هستیم. اولی دختری افغان است که یکی از هزاران قربانی خشونتِ کین‌توزانه‌ی طالبان است و دومی دختری که تصویرش بر صفحه‌ی اولِ مجله‌ی تایم چاپ شده است، با این توضیح اضافه که چه می‌شود اگر ما افغانستان را ترک کنیم؟

۲

در مقابلِ آن برخوردِ اومانیستی با تصویر رویِ جلدِ تایم دو شیوه‌ی احمقانه‌ی دیگر را هم می‌توان پی گرفت؛ یکی برخوردی کاملاً ضداومانیستی است، بدین شیوه که با بی‌اعتنایی محض نسبت به مرگِ دیگران، به تعدادِ زیادِ قربانیان در جاهای دیگر اشاره کنیم. به اینکه در همان افغانستان هم هزاران نفر توسطِ خودِ آمریکایی‌ها کشته شده‌اند. این شیوه‌ ما را به توجیه که نه، به پذیرشِ طبیعی بودنِ بلایی که بر سرِ عایشه آمده است نزدیک می کند. بدین ترتیب ما خودمان را خلاص می‌کنیم « این تنها یکی از هزاران بلایی است که در دنیا هر روز اتفاق می‌افتد. این یکی تازه بختِ صفحه‌ی اول شدن هم یافته است. و بدون شک او تازه نجات یافته است و نه قربانی به معنایی که هر روز در پشتِ کوه‌های شرق اتفاق می‌افتددر این شیوه ما ماجرا را به چانه‌زنی بر سرِ تعدادِ کشته شدگان و شیوه‌ی کشته شدنِ ایشان تقلیل می‌دهیم. اینکه محاسبه کنیم که چه کسی بیشتر درد و رنج را تحمل کرده است و بی‌شک حق با اوست.

این وسط ممکن است ماموت‌هایی از ایران باستان هم ظهور کنند و ما را وادارند که به مسئله‌هایی در این سوی مرز بیشتر توجه کنیم. آن‌وقت است که ماجرا تا حدی سادیستی هم می‌شود. آن‌ها خواهند گفت مگر همین افغان‌ها نبودند که در ایران بارها و بارها جنایت کردند. بگذار آن‌ها هم بهره‌ای از رنج ببرند.*

۳

جدایِ از دلسوی محض و دیدگاه‌های ابلهانه‌ی ضداومانیستی و سادیستی چه برخوردی می‌توان با رویدادی چنین کرد؟ بگذارید ماجرا را یک‌بار دیگر مرور کنیم؛

« تیتر می‌گوید. عکس نشان می‌دهد » پس می‌توانیم صفحه‌ی اولِ تایم را این‌گونه بخوانیم؛ « اگر ما افغانستان را ترک کنیم، این سرنوشتِ همه‌ی زنانِ افغان {و شاید همه‌ی افغان‌هایی که عضو طالبان نیستند} است.

تایم این تصویر و تیتر را در شرایطی منتشر می‌کند که آمریکا به خاطرِ اسنادِ افشا شده پیرامونِ جنگ در افغانستان زیر فشار افکار عمومی است. می‌توان با برقراری یک ارتباطِ ساده بین این دو به چراییِ چاپ عکسِ عایشه و آن تیتر در تایم پی برد. می‌توان این مسأله را خیلی ساده بازخوانی کرد؛ تلاش برای جلبِ افکار عمومی و توجیه جنگ با همراه کردن همگان زیر چتر اومانیسمی که در جنگِ خیرخواهانه‌ی آمریکا سعی می‌شود تا بُلد گردد. بدین شیوه می‌خواهند ما قانع بشویم که این جنگ دستاوردهایِ انسانی هم داشته است، و به قول تایم «چه فاجعه‌ای می‌توانست پیش بیاید اگر آمریکا این جنگ را رها می‌کرد

اما حتی این برخورد کلاسیک با جنگ افغانستان هم نمی‌تواند پاسخ‌گویِ ماجرا باشد. فارغ از نیت‌هایِ تایم، برخورد ما با عایشه چگونه است؟ با عایشه‌ها در افغانستان و عراق امروز، رواندا در سال‌های پیشین و … و نه با عایشه‌ی روی جلد تایم. برخورد ما با مسئله‌ی آن‌ها چگونه باید باشد؟

۴

چه رویکردِ اومانیستی‌ای که پیشتر توضیح داده شد، چه مواضع ضد اومانیستی و سادیستی، همه‌گی برخوردشان با ماجرایِ عایشه برخوردی طبیعی است. طبیعی از آن جهت که مسئله‌ی عایشه را از آن رو فاجعه می‌پندارند که آن را نه حقیقتِ وضعیتِ کنونی، که استثنایِ آن می‌پندارند. گویی در جهانِ انسانیت‌ها و پاکی‌ها و خوبی‌ها، رخدادی چهره‌ی جهان را کدر کرده است. حال آن که یگانه برخورد مناسب با چنین رویدادی تحلیل آن به عنوانِ بخشی از حقیقتِ وضعیت است.

همانطور که بنیامین در «تزهایی درباره‌ی مفهومِ تاریخ» می‌گوید، فاشیسم مرحله‌ای از مراحلِ تاریخ که با طی شدنِ زمان و فایق آمدن ما بر آن پایان می‌پذیرد، نیست. فاشیسم دوره‌ای پایان یافته در تاریخ نیست که به لطفِ نبرد در جبهه‌های جنگ جهانی دوم تمام شده باشد.
فاشیسم همین انتخابِ میان جنگ و عایشه است
. همین که تایم امروز به ما نشان می‌دهد؛ « می‌خواهید ما جنگ را ترک کنیم؟ باشد. اما ببینید اگر ما آنجا را ترک گوییم چه رخ می‌دهد؛ انسان‌هایی مُثله شده تمامِ افغانستان را پُر خواهند کردو این را دقیقاً همان «مایی» می‌گوید که مشغولِ مُثله کردن انسان‌ها در عراق و افغانستان است.

یگانه برخوردِ راستین با دعوت به انتخابِ میان عایشه و جنگ، و بی‌طرفیِ ساده‌دلانه‌ی نفیِ انتزاعی هر دو، ایجاد وضعیتی به راستی استثنایی است. وضعیتی که در آن روزنامه‌نگاران مبلغانِ جنگ‌های خیرخواهانه نباشند و ما اشک‌ریزانِ عایشه‌ها، و پس از ایجاد چنین وضعیتی است که می‌توان به ممکن کردنِ امر ناممکن دل‌ بست.

* این شیوه‌ را از بحث مراد فرهادپور با اباذری در مورد ۱۱ سپتامبر وام گرفته‌ام.

چرا ما مسئولیم و چرا ما مسئول نیستیم

۱

جایی خوانده بودم که بهترین راه برایِ مقابله با شکنجه‌گر گرفتنِ جای اوست. اگر خودِ زندانی به خودش صدمه بزند تنها سلاحی که در دستِ شکنجه گر است را از دست‌هایِ او خارج کرده است. او دیگر سلاحی برای مبارزه با زندانی ندارد. خلع سلاح شده است.

ممکن است بی‌معنی به نظر برسد، اما اعتصاب غذا دقیقاً چنین روشی است. روشی که با آن شما حدِ نهایتِ آزار را به خود وارد می‌کنی، تا شاید سلاح را از دستِ زندانبان خارج کنی. خیلی‌ها سعی‌ دارند این سلاح را به دستِ زندانبان برگردانند. چیزی که مهم است این است که اگر این مبارزه شکست بخورد دیگر چیزی برایِ استفاده در مقابلِ زندانبان در دست‌های زندانی باقی نمی‌ماند.

۲

۱۷ نفر روزهاست که گرسنه‌اند. گرسنگی وضعیتِ آن‌ها را توضیح نمی‌دهد. چرا که آمارها نشان می‌دهند که صدها هزار نفر در جهان هر شب گرسنه‌اند. و همین آمارها نشان می‌دهند که چه تعداد از این گرسنگان می‌میرند. از زور گرسنگی می‌میرند.

۱۷ نفر روزهاست که اعتصاب غذا کرده‌اند. این تازه وضعیت را کمی روشن‌تر می‌کند. چرا که روشن می‌کند دستِ کم گرسنگی خودخواسته است. اما گرسنگی خودخواسته هم وضعیتِ آن‌ها را توضیح نمی‌دهد. چرا که هیچ انسانِ عاقلی خودخواسته گرسنگی نمی‌کشد. وضعیتِ آن‌ها را همین تناقضِ سهل و ساده توضیح می‌دهد؛ آن‌ها کسانی هستند که آخرین راه را انتخاب کرده‌اند. مبارزه برای کسبِ حقوقِ بسیار ابتدایی به وسیله‌ی «تن‌»هایشان.

آنچه اعتصاب غذاهای نمادین افرادِ آزاد، یا دعوت‌هایِ اشخاص و گروه‌ها از زندانیان برایِ شکستن اعتصاب غذا را بی‌معنی می‌کند همین توضیح ساده است؛ آن‌ها به سطحی از اضطرار رسیده‌اند که مجبور شده‌اند از تنها ابزاری که دارند برای مقاومت استفاده کنند. کسانی که این را نمی‌فهمند و در صدد هستند تا به زعم خود جلوی «فاجعه» را پیش از آن که اتفاق بیافتد بگیرند، یا می‌خواهند خود را تسلی بدهند و مسئولیت از روی دوش‌ خود بردارند، زندانیان را دعوت به ترکِ مبارزه می‌کنند.

اما آنچه که باید پیش از دعوت از آنان به ترکِ مبارزه بفهمیم همین موضوع است؛ این که ما مسئولِ تصمیمِ زندانیان برایِ استفاده از «تن»هایشان برای مقاومت در مقابلِ زندانبان نیستیم.در عوض ما مسئول بدرفتاریِ زندانبان با آن‌ها هستیم. ما مسئولِ دستگیریِ آن‌ها هستیم. ما مسئولِ حبسی هستیم که آن‌ها می‌کشند. مسئول تاوانی هستیم که آن‌ها به نمایندگی از ما می‌دهند. ما مسئولِ احکام ظالمانه‌ی آن‌ها هستیم. مسئولِ بی‌قانونی‌ای که آن‌ها را زیر پا لگد مال می‌کند و ما در مقابل‌اش بی هیچ مقاومتی به زندگیِ روزمره‌ی خودمان می‌پردازیم.

دعوت از آنان برای ترکِ مقاومت، دعوت از آنان به پذیرشِ شکست است. زندانیِ بی دفاعی که آخرین اسلحه‌اش را هم از او گرفته‌اند، چه چیز دیگری می‌تواند داشته باشد؟

نمی‌خواهد مسئولیتِ گرسنگیِ آن‌ها را بپذیریم. که بعدتر با نامه و بیانیه یا با گرسنگیِ نمادین‌مان آن را از سر خود وا کنیم. مسئولیت رنجی که بر آنان مترتب کرده‌ایم را بپذیریم. کاری برای بیرون آمدن آن‌ها بکنیم. همین غیر ممکن را ممکن کنیم، وگرنه دعوت از آنان برای ترکِ مقاومت‌شان وضعیت‌شان را بهبود نمی‌بخشد. تنها با پایانِ مقاومت آنان را در مقابلِ زندانبان تنها می‌گذارد.

۳

وضعیتِ آن‌ها این نوشته‌ها را هم بی‌معنی می‌کند. ما در پیش‌گاهِ «دیگری بزرگ» برای آنکه ادایِ دین کرده باشیم به مبارزه‌ی آن‌ها و مقاومت‌شان چیزکی می‌نویسیم. ما هم داخلِ جریان قرار می‌گیریم، همراه با جریانِ روز. ما هم خود را در دسته‌ی آن‌ها قرار می‌دهیم. با اعتصاب غذایِ نمادین و با نوشتنِ یادداشت‌های حماسی و غمناک، ما هم خود را سهیم می‌کنیم در رنجی که آنان می‌برند. در حالی که واقعاً سهیم نیستیم، و حتی اگر باشیم، آنان نمی‌خواستند ما را در رنجی شریک کنند، آن‌ها می‌خواستند بدین وسیله نوکِ تیزِ حمله‌ها و درخواست‌ها و مبارزه را به سویِ زندانبان تنظیم کنند، و حالا این پیکان به سمتِ خودشان نشانه رفته است.

معنایِ بی‌شمار بودن

کلمات تنها در کنار یکدیگر معنی می‌دهند. این را که در میان هزاران کلمه در میان صفحات کتاب‌ها خوانده بودیم و درنیافته بودیم‌اش، حالا در خیابان‌ها می‌آموزیم.

مثلاً همین «تنهایی» دیگر آن معنیِ شیکِ گذشته را نمی‌دهد. دیگر معنی‌اش خلوت و سکوت نیست. معنای‌اش تخت یک‌نفره نیست. دست‌های خالی نیست. خیره‌شدن به جایی دور دست و فکر کردن و فکر کردن نیست. معنی‌اش قدم زدن در خیابان نیست. «تنهایی» دیگر آن معنای سانتی‌مانتالیستی عاشقانه‌‌اش را از دست داده است

دیگر تنهایی معنایش حتی اتاق‌هایِ روشنِ چند متری انفرادی هم نیست. سکوتی به وسعت همه‌ی روز و بی زمان، سخت بی‌زمان …

تنهایی حالا با آدم‌هایی است که تا دیروز به امیدِ «بیشمار بودن» همه کار کرده بودند. تنهایی معنای تام و تمامش را در کسانی جستجو می‌کند که امروز در راهروهای دادگاه انقلاب از این اتاق به آن اتاق می‌شوند. تحقیر می‌شوند و توهین می‌شوند و بی‌شمار نیستندِ، تنهایند.

تنهایی معنایش در پیاده‌روی مقابل دادگاه انقلاب مشخص است. در مقابل دادسرای تهران، در مقابل دادگستری و در مقابل اوین. در مقابل اوین

تنهایی حالا روی دیگر سکه‌ی «بی‌شمار بودن» است. ما اینجا در خانه‌هایمان، در پشتِ نورِ سردِ مانیتورها بی‌شماریم و آن‌ها در مقابل عدالت‌خانه‌ها عادلانه تنهایند …

فتیشِ مرغِ سحر و افسانه‌ی چشم‌های سُرخِ بورژوازی ایرانی

درباره‌ی خواستگاهِ ترانه‌ی «مرغِ سحر» دست‌کم در ویکی‌پدیا دو روایت متضاد وجود دارد؛ اولی این ترانه را درباره‌ی شرایطِ حساسِ دوران محمدعلی‌شاه و بستن مجلس و بلاتکلیفی کشور در روزهای پس از آن می‌داند و دومی این گمانه را مطرح می‌کند که این ترانه در مخالفت با رضاشاه پهلوی است، و در اصل داستان اول پوششی بوده است که با توسل به آن این ترانه توانسته است از تیغ سانسور بگذرد.

فارغ از آنکه کدامیک از این روایت‌ها را در مورد چگونگی آفرینش مرغ سحر صحیح بیابیم، امروز دیگر «مرغ سحر» در نمایی، یکی از ترانه‌ها و سرودهای مردمی است و در میانِ ترانه‌های سیاسی و اعتراضی جایگاهی خاص دارد.

اما امروز مرغ سحر جایگاهِ دیگری هم یافته است و در مقامِ پایان دهنده‌ی تمامیِ کنسرت‌ها و برنامه‌های سنتی هم ظاهر می‌شود. در این مقام مدت‌هاست که صدها و شاید هزاران نفر در پایانِ اجرای هر برنامه‌ای از سوی محمدرضا شجریان فریادِ «استاد مرغ سحر» سر می‌دهند و گروه نوازندگان و محمدرضا شجریان هم گویی به خاطر پاسخ به احساساتِ مردم به اجرای این ترانه می‌پردازند.

این ماجرا حالا از شخصِ محمدرضا شجریان هم فراتر رفته است. دیگر تفاوتی نمی‌کند کدام خواننده و کدام گروه در حال اجرایِ برنامه هستند. شنوندگان و حاضران در برنامه، «مرغ سحر» می خواهند.

ترانه‌ای که زمانی درخواست‌اش از سویِ مردم و اجرایش توسط هنرمند حکمِ اعتراض به وضع موجود را داشت – یا داشت چنین اعتراضی را به نمایش می‌گذاشت دست‌کم – حالا دیگر نه تنها آن محتوا را با خود حمل نمی کند، که حتی دیگر در مقامِ فُرم هم واجد هیچ سویه‌ی اعتراضی‌ای نیست. حالا دیگر «مرغ سحر» بخشی از برنامه است. دیگر مردم می‌دانند باید درخواست‌اش کنند، و هنرمند هم می‌داند که باید آماده‌ی اجرایش باشد. مسئولان امر هم اعتراضی ندارند.

از قضا این ترانه پتانسیل چنین برخوردی را هم دارا است؛ صدها نفر از شیفتگانِ «استاد» در سیاسی‌ترین وضعیت به غیرسیاسی‌ترین موسیقی پناه می‌برند. با ریتمِ یله و موسیقیِ آرام‌اش و با «ای خدا، ای فـلک، ای طبیعت، شام تاریک ما را سحر کن».

ماجرای فتیشِ «مرغ سحر» و راز چشم‌هایِ سرخِ بورژوازی ایرانی همین است. جز این هر چه هست نمایشِ چشم‌های اشک‌باری است که در فراقِ آزادی خیس گشته‌اند و ممکن است باعث شوند خانم‌ها خوب نبیند و گوشه‌ای از لباسِ شب‌شان زیر کفش‌های پاشنه بلند گیر کند و شیفته‌‌گان استاد را زمین بزند. در آن سو کار ساده‌تر است؛ گره کراوات‌ها که شُل شود، بغض مرغ سحر هم فرو خواهد نشست و شب، خوب و آرام به پایان خواهد رسید و از فردا تنها یاد و خاطره‌ی کنسرت باقی خواهد ماند و وصف سلحشوری‌های هنگام خروج از سالن کنسرت که «مردم همه با هم شعار یا حسین / میر حسین می‌دادند».

بازی‌های سرمایه‌داری

یعنی واقعاً یکی که توی سوئیس متولد شده تا به حال اندازه‌ی ما کلمه‌ی «حقوق بشر» به گوشش خورده یا این طرف و اون طرف دیده و خونده ؟

سر کارمون گذاشتند. باور کنید.

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.